قالب وردپرس
خانه / فرهنگی و هنری / ادبی / دو داستان کوتاه از سانا نیکی یوس شاعر معاصر و نویسنده ی ایرانی ساکن سوئد

دو داستان کوتاه از سانا نیکی یوس شاعر معاصر و نویسنده ی ایرانی ساکن سوئد

شکست عشقی
• بادوستم سمیرا قرار گذاشتم. تصمیم داریم خیلی مفصل در رابطه با شکست عشقی که گریبان گیرش شده بود حرف بزنیم. تجربه من بیشتر روی خیانت و این چیزاست. تا حالا شکست نخورده ام ولی تا دلتان بخواهد مورد خیانتی داشتم.
• خیانت یک مقدار پر جاذبه ترست، چونکه آدم را به رقابت می کشاند. مخصوصا اگر مثل من بازنده بدی باشی. اما شکست عشقی، آنچنان به خاکت می زند که واقعا نمی توانی روی پاهات بایستی. جفتشون درد دارند. فرقشان مثل سردرد معمولی و سردرد میگرنی هست. در شکست عشقی آدم میگرنی می شود، سردردت هر لحـظه بیشتر و بیشتر می شود تا به استفراغ ، تشنج و بیچارگی ات بکشاندت . از همه بیزار می شوی و هیچ چیزی برایت زیبا و شادی بخش نیست در حالیکه در خیانت، سرت سوت می کشد، اما حال خندیدن و حرف زدن و برنامه ریختن داری. درد را بهتر تحمل می کنی چونکه می دانی بالاخره بهتر می شوی.
• به دوستم گفتم بیا صحبت کنیم. سمیرا گفت چند روزه غذا نخورده و شاید دیگر اصلا بعد از این غذا نخورد. من فکر کردم به جاش بستنی بخورد تا سوزش دلش کمتر بشود. سمیرا خندید . چه خوب اگر اشتهای غذاش را از دست داده است لااقل اشتهای خندیدنش را از دست نداده. دوستم گفت: پسر ِمسر دم دست نداری؟ باید سرم رو با یکی گرم کنم. خنده ام گرفت . گفتم منظورت چسب زخمه؟ خندید گفت آره وگرنه دق می کنم. گفت اون یاروه بد نبودا!

• با حرص گفت نه بابا اون نروژه، می خوام چیکار، دوست دخترم داره، لهجه هم داره. گفتم اعع تو چه بدی! حالا دوست دختر یه چیزی، لهجه داره، یعنی چی؟ مگه هر که لهجه داره، آدم نیست، از این اخلاقت بدم میاد. بعدش راستشو بگو اصلا تو مگه عاشق بودی؟ مگه نگفتی چیزش به درد نمی خورد؟ گفت این اواخر خوب شده بود، چیزش بد نبود.
• خندیدیم. مگه چیز بد، خوبم می شه؟ گفت آره بخدا. گفتم وا!

• گفت بلد شده بود حرف های رمانتیک بزنه، نوازشم کنه، همه چیز عالی بود، نمی دونم یه دفه چی شد. تو باورت می شه؟
• گفتم : حتما به اون چیزش که بهتر شده بود ربطی داره. زدیم زیر خنده.
• گفت حالا نمی دونم چیکار کنم، وای دارم دیونه می شم. گفتم : حالا بریم بیرون با هم حرف بزنیم. این جور مواقع آدم لازمه با یکی حرف بزنه.
• رفتیم بیرون. دیدمش تنها درست مثل شکست خورده ها نشسته بود بیرون کافه تریا توی هوای سرد وکله اش را فرو برده بود توی گوشی تلفنش.
• مثل ناجی ها نزدیکتر آمدم. با صدای بلندی گفتم من اینجام. سمیرا بلند شد. همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. گفتم منظورم اینجا نبود که. با انگشت آنطرف میدان را نشانش دادم ، یک کلوب سر نبش. احتمال می دادم باید جام بعد ا ز جام خالی می کردیم . نمی شود که نشست، قهوه نوشید واز شکست عشقی حرف زد.

• سمیرا موهای مشکی بلندش را ول کرده بود روی شانه هاش . چشمش پراز تشعش دیوانگی، کلافگی و هاج و اجی بود. دو تا آبجو خریدیم و نشستیم پشت میز کنار پنچره.
• سمیرا یک قلپ بالا زد ، گفت دیدی بعد از نه سال چطوری منو سیاه کرد. باورت می شه؟
• باورم می شد، چرا نه؟
• گفتم : اصلا.
• یک قلپ زدم بالا. نمی شد حرف هایی زد که مثلا اسمش دلداری باشد . فکر کردم . لزومی ندارد نظر بدهم. گاهی شنونده خوب بودن از نظر دادن مفیدترست.
• سمیرا مثل همه دلشکسته های دیگر ، ابتدا از تمام روابط و ضوابط حرف زد. تلفنش را درآورد و صد تا عکس عاشقانه نشانم داد، عکس هایی که در آن او داشت می بوسیدش. اینها مدارکی بود که سمیرا می توانست ثابت کند عشق فریبرز یک تخیل یا عشق یک طرفه نبوده است.
• دستم زیر چانه ام بود. گوش می کردم و فکر می کردم چه درد بدی ست یک نفر آنقدر دم از دوست داشتن بزند و بعد بدون هیچ دلیلی یکباره بگوید: برایت آرزوی خوشبختی می کنم ، ما به درد هم نمی خوریم تو به خیر و من به سلامت. متشکرم برای نه سال دوستی. ببخشید که نه سال طول کشید تا من به این نتیجه برسم اما باز فکر کردم نه سال بهتر از ده سال است.

• یا یک جای ماجرا دروغ بود یا اینکه این مرد به بحران سنی رسیده ست ، از این بحران ها که اسمش بحران چهل سالگی یا پنچاه سالگی ست. یا شاید هم مخ این مرد تکا ن تکان خورده است.

• بلند شدم بروم توالت. توی آینه توالت، ماتیکم را قرمزتر کردم. شلوارم را که می کشیدم بالا در میان صدها خطوط همه جور به روی در توالت، چشمم افتاد به جمله ای . نوشته بودند، عاشق خودت باش!

• جمله زیبایی بود آن هم روی در یک توالت . فکر کردم حتما روزی دلشکسته ای روی این توالت نشسته و بعد از یک فصل گریه کردن و شاشیدن به این نتیجه رسیده که باید عاشق خودش باشد. بلند شده و زیپ شلوارش را کشیده بالا و این نتیجه اخلاقی را نوشته روی در توالت تا همه بخوانند و یاد بگیرند. روی در های توالت همیشه جملات متفکرانه زیاد یافت می شود.

آمدم بیرون. نشستم روبروی سمیرا.
گفت: بهش زنگ زدم.
گفتم اع؟
گفت: آره کثافت جواب نمی ده.
گفتم : نمی زدی بهتر بود. دیر یا زود از خودش خبر می ده.
گفت: فکر نکنم. اون گوه واقعا با من تموم کرده.
[ ] گفتم می خوایش؟
سیمرا با چشمان سیاه درشتش نگاهم کرد و با حرص گفت: نه دیگه از چشمم افتاده اما دلم می خواد یه روز از گهی که خورده پشیمون بشه آنوقت برینم به هیکلش.
دو تا آبجوی دیگه سفارش دادیم. گفتم بسلامتی . لیوانم را زدم به لیوانش و بردم بالا. اونم رفت بالا.
گفتم: می دونی تو توالت چی نوشته بودن؟
گفت نه
گفتم نوشته بود ن عاشق خودت باش!
گفت اینو که راست گفتن. نامردا!
گفتم ولی برمیگرده. نگاهش کردم. دیدم چشماش برق زد. گفت جون من؟ از کجا می دونی؟

گفتم بزار یه ذره واسه خودش بپره، با دوتا زن دیگه معاشرت کنه. هر جا نگاه کنه تورو می بینه، عمرا اگه بتونه با کس دیگه ای اون عاشقی و خوشبختی رو تجربه کنه، هر جا بره بیا د توه، خنده هات، نگاه شیطونت، دیونه بازی هات. دلش واست تنگ می شه و بر میگرده.
احساس کردم مثل فال بین ها حرف می زنم. از خودم خنده ام گرفت. سمیرا لبخند زد، ماتیکش کم رنگ شده بود، فکر کردم باید زود لباش را قرمز کنه. با تجربه ای که داشتم، لب های قرمز ضد افسردگی و اندوهه.

نگاهی انداختم بیرون. دیدم زندگی خارج از محیط کلوب، سخت در جریان بود. آدمهایی که از قطار بین شهری پیاده می شدند، آدمهایی که سوار اتوبوس ها می شدند. ماشین هایی که ایستاده بودند پشت چراغ و دلداده هایی که توی پیاده رو قدم می زدند. دخترهای جوانی که به آنسوی خیابان می رفتند و پسرهای تنهایی که زیر چشمی به آنها نگاه می کردند. هوای سردی که در بخار دهان ها می رقصید و بالا تر می رفت. چیزهای دیدنی بسیار بود، سرم را برگرداندم . سمیرا سرش توی گوشی تلفنش بود. هیچکدام از این چیزهایی را که می دیدم او نمی دید. در حالت عادی ، دوستم زنی بود بسیار قوی که از پس تمام مشکلات به خوبی بر می آمد.

شکست عشقی مثل صاعقه می ماند که تا ریشه ات را می سوزاند.
دلم گرفت. می دانستم چرا . اما نمی خواستم به آن روز های گذشته برگردم. خاطراتی در ذهن همه ما هست که ترجیح می دهیم باز نشوند.
سمیرا از توی گوشی تلفنش در آمد و باز هاج و واج نگاهم کرد. چه کنم؟
جوابم را داده بودم. چرا باز می پرسید. نکند دیوانه شده است. بلند شدم، برم توالت. گفت پس دو تا آبجوی دیگه سفارش بدم؟ گفتم: بده
ایستادم روبروی آینه توالت. دستی کشیدم به موهایم. ماتیکم را در آوردم و چند بار روی لبم مالیدم. لبم قرمز تر شد. لبخند زدم. زنده باد ماتیک قرمز. نشستم روی توالت و چشم انداختم به نوشته های روی در. .
عاشق خودت باش هنوز آنجا بود. افکارم کوچکتر می شدند. مست شده بودم. ماتیکم را بیرون آوردم و زیر عاشق خودت باش یک قلب کشیدم. آن جمله و آن قلب در پشت آن در ماند. آیا می شود عاشق خود شد؟

درد و انتظار

.اینکه فکر می کردم ، او زودتر رسیده و ایستاده آنجا به انتظار من اشتباه بود. هنوز تا ساعت پنچ ، نیم ساعت باقی بود
نمی دانم این دلهره از کجا به دلم افتاد. ‌هوا سرد بود و من باز از زمستان بیزار . از این پالتوی سنگینی که تنم بود و دستکش های کاموایی کلفت که باید تمام روز مواظب بودم گم نشوند. کلاهم را می کشم پایین تر و فین فین کنان نگاه می کنم به انسوی خیابان. خیابان خلوت بود و مرا بیاد تنهای ام انداخت . برای دهمین بار ساعتم را نگاه کردم عقربه هایش انگار یخ زده بودند.

اگر نیاید چه کنم؟ اگر باز دبه در اورد، چه کنم؟ اصلا چرا نیم ساعت زودتر امده ام ؟ حالا نیم ساعت وقت زیادی دارم برای چه کنم و چه نکنم.

نم نم باران می بارد، همین را کم داشتم ، مانده نیم ساعت با یستم اینجا و خیس باران شوم. چه کنم؟ میروم داخل کافه تریای نزدیک خیاطی. نشستم روی صندلی روبروی خیابان تا اگر ٱمد ببینمش. سفارش قهوه دادم. اینجا هیچ پرنده ای پر نمی زند.
سر می کشم تا کسی را که از فاصله دور می اید تشخیص دهم . نشسته نمی شود، بلند می شوم، حتما خودش هست. مردی که از دماغ تا گردن فرو رفته در کاپشن چرم سیاه موتور سواریش. اهسته می ٱید با قد م هایی سنگین. قلبم با دیدنش تند تر می زند. ساک بزرگ شیری رنگی روی دوشش است و کلاه سیاه و سفید موتور سواریش زیر دست راستش . تک و توکی از موهای فر خورده مشکی اش از زیر کلاه بیرون زده و ریخته روی پیشانی اش. فنجان قهوه ام را می اورم پایین و می گذارم روی میز. می دوم بیرون و برایش دست تکان می دهم. می بینتم. دست تکان می دهد. اشکهایم ، تصویر او را کج وماوج می کند. پلکم را روی هم فشار می دهم و قبل از رسیدنش بغضم را می بلعم و تری چشمم را با گوشه شالم پاک می کنم.
‌‌‌‌‌‌‌چقدر دیدنش وجودم را گرم می کند. بالاخره امد

کسی به شانه ام می زند. سراسیمه بر می گردم. ماکس است، همسرم. دستش را می اندازد دور شانه ام. بوسه ای روی گونه ام می
زند. ماکس می گوید: باز که ایستاده ای اینجا در این سرما، زیر این باران. نگاه می کنم به ماکس، این از کجا پیداش شد؟ همین نیم نگاه و همین یک لحظه تامل، باعث شد او محو شود. شالم را جلوی دهانم می گیرم و با انگشت اشاره می کنم به انسوی خیابان. با صدای لرزانی می گویم: الان درست چند متر مانده بود که برسد به من. باز تو امدی و او رفت. دستانم را مشت می کنم و می زنم به سینه ماکس. مرا سفت بغل می گیرد، تلاش می کنم از آغوشش بیرون بیاییم. گریه سستم می کند. زانوهایم می لرزد. صدایی شبیه ناله یک گربه از گلویم بیرون می جهد. ماکس از تو متنفرم. پسرمان اینهمه راه را بخاطر من امده بود و تو دوباره فراریش دادی. چقدر تو بدی. ماکس در میان گریه می بوسدم. خیره نگاه می کنم به انسوی خیابان. هیچکس نیست. لبم می لرزد، چطور ممکن ست؟ کویین … کویین . کجا رفتی؟ بیا مادر من اینجامنتظرتم ….

خودم را از آغوش ماکس بیرون می کشم. روبریش می ایستم و با گریه می پرسم: چرا؟ چرا ماکس؟ چرا می آید و بعد در چند قدمی من محو می شود؟ شاید فکرکنی من دیوانه ام. دفعه دیگر وقتی آمد آنقدر محکم نگهش می دارم تا تو که همیشه بیموقع می رسی ببینی خیال نمی بافم.
باران تند تر می شود، ماکس چتر سیاهش را باز می کند و با مهربانی می گوید” بیا برویم . منهم دلم برای کویین تنگ ست، منم آرزو می کنم مثل توروزی او را در چند قدمی ام بینم و آنقدر محکم او را بچسبم تا تو بیایی و ببینی کویین زنده است و من او را برایت آورده ام تا تو را سورپرایز کنم.
ماکس گریه می کند و صدایش بریده بریده می شود. شانه هایش جمع می شود و دستانش می لرزد. آهسته می گوید : برگرد سارای من ! به دنبال کویین نرو، اگر تو نیز بمیری، من دیگر تنهای تنهایم. من هنوز در فرم نگاه تو کویین را می بینم. وقتی اینگونه بی قرار نیستی، می خندی و پیانو می زنی من حضور کویین را در تو حس می کنم. پسری پر از انرژی و نشاط. کی باورمی کنی کویین در یک حادثه موتورسواری جان باخت. او نیست…. او رفته است…. او مرده است.

ماکس یکدفعه روی زمین می افتد . می نشینم و سرش را روی سینه ام می گیرم. موهایش را نوازش می کنم. باشد ماکس باشد. هر چه تو بگویی. بیا برویم خانه. قول می دهم قرص هایم را بخورم . راست می گویی. ما حالا فقط دو نفریم. با غمی مشترک. ماکس ارام می شود. بلند می شویم . دست یکدیگر را دست می گیریم و باز می گردیم به سوی خانه. سر پیچ که می رسیم ، گردنم را آهسته برمی گردانم و نگاه می کنم به پشت سرم. هیچکس انجا نیست جز چند درخت باران خورده خیس.

 

Facebook Comments

درباره ی شهرام سورتجی

شهرام سورتجی هستم ؛ متولد ۱۴ ماه می ۱۹۷۱میلادی در تهران از پدری با اصالت مازندرانی و مادری ازخطه کردستان . دانش آموخته الکتروتکنیک در داخل ایران و تئولوژی در خارج از ایران هستم . ده سال در قبرس زندگی کرده ام و با ادبیات و انجمن های ادبی یونانی آشنایی دارم و به عنوان یک شاعر زبان یونانی سالهایی فعالیت داشته ام! اولین کتاب شعرم به زبان پارسی با عنوان : ٭ برای چشمهایش ٭ که گزیده ای از سروده هایم به زبان پارسی بوده با تیراژ دو هزار نسخه در سال ۲۰۱۶ توسط انتشارات پرستوی سپید در تهران به چاپ رسید . در حال حاضر مقیم کشور سوئد و ساکن شهر گوتنبرگ هستم. در اینجا در کنار فعالیتهای شغلی با انگیزه خدمت به فرهنگ و ادبیات سرزمینم رادیو عاشقانه ها را در گوتنبرگ راه اندازی کرده ام ؛ و دومین مجموعه اشعارم را با عنوان : ٭ به گمانم ته دنیا اینجاست ٭ دردست چاپ دارم. تا کنون عضو هیچ حزب و گروه سیاسی نبوده ام و نیستم اما یک ناسیونالیسم راستین ایرانی و هوادار جنبش پان ایرانیست هستم. و در نهایت به سفارش دبیرخانه فرهنگ و ادبیات سازمان جنبش زنان پیشاهنگ ایران عهده دار دبیری هستم و آماده همکاری و استفاده از رهنمودهای اساتید صاحب نظر ؛ زنان و مردان نژاده ایرانی در برنامه رادیویی و تلوزیونی سمفونی مهتاب پاینده و بالنده فرهنگ سرزمین مهر- ایران با آروزی نیکی و بهروزی تمام فرزندان مام میهن گوتنبرگ هفدهم نوامبر ۲۰۱۷ - شهرام سورتجی

درج نظرات

error: محتویات سایت برای جلوگیری از سرقت خبری تحت حفاظت می باشد
?>