قالب وردپرس
خانه / فرهنگی و هنری / ادبی / داستان کوتاه درد و انتظار

داستان کوتاه درد و انتظار

.اینکه فکر می کردم ، او زودتر رسیده و ایستاده آنجا به انتظار من اشتباه بود. هنوز تا ساعت پنچ ، نیم ساعت باقی بود
نمی دانم این دلهره از کجا به دلم افتاد. ‌هوا سرد بود و من باز از زمستان بیزار . از این پالتوی سنگینی که تنم بود و دستکش های کاموایی کلفت که باید تمام روز مواظب بودم گم نشوند. کلاهم را می کشم پایین تر و فین فین کنان نگاه می کنم به انسوی خیابان. خیابان خلوت بود و مرا بیاد تنهای ام انداخت . برای دهمین بار ساعتم را نگاه کردم عقربه هایش انگار یخ زده بودند.

اگر نیاید چه کنم؟ اگر باز دبه در اورد، چه کنم؟ اصلا چرا نیم ساعت زودتر امده ام ؟ حالا نیم ساعت وقت زیادی دارم برای چه کنم و چه نکنم.

نم نم باران می بارد، همین را کم داشتم ، مانده نیم ساعت با یستم اینجا و خیس باران شوم. چه کنم؟ میروم داخل کافه تریای نزدیک خیاطی. نشستم روی صندلی روبروی خیابان تا اگر ٱمد ببینمش. سفارش قهوه دادم. اینجا هیچ پرنده ای پر نمی زند.
سر می کشم تا کسی را که از فاصله دور می اید تشخیص دهم . نشسته نمی شود، بلند می شوم، حتما خودش هست. مردی که از دماغ تا گردن فرو رفته در کاپشن چرم سیاه موتور سواریش. اهسته می ٱید با قد م هایی سنگین. قلبم با دیدنش تند تر می زند. ساک بزرگ شیری رنگی روی دوشش است و کلاه سیاه و سفید موتور سواریش زیر دست راستش . تک و توکی از موهای فر خورده مشکی اش از زیر کلاه بیرون زده و ریخته روی پیشانی اش. فنجان قهوه ام را می اورم پایین و می گذارم روی میز. می دوم بیرون و برایش دست تکان می دهم. می بینتم. دست تکان می دهد. اشکهایم ، تصویر او را کج وماوج می کند. پلکم را روی هم فشار می دهم و قبل از رسیدنش بغضم را می بلعم و تری چشمم را با گوشه شالم پاک می کنم.
‌‌‌‌‌‌‌چقدر دیدنش وجودم را گرم می کند. بالاخره امد

کسی به شانه ام می زند. سراسیمه بر می گردم. ماکس است، همسرم. دستش را می اندازد دور شانه ام. بوسه ای روی گونه ام می
زند. ماکس می گوید: باز که ایستاده ای اینجا در این سرما، زیر این باران. نگاه می کنم به ماکس، این از کجا پیداش شد؟ همین نیم نگاه و همین یک لحظه تامل، باعث شد او محو شود. شالم را جلوی دهانم می گیرم و با انگشت اشاره می کنم به انسوی خیابان. با صدای لرزانی می گویم: الان درست چند متر مانده بود که برسد به من. باز تو امدی و او رفت. دستانم را مشت می کنم و می زنم به سینه ماکس. مرا سفت بغل می گیرد، تلاش می کنم از آغوشش بیرون بیاییم. گریه سستم می کند. زانوهایم می لرزد. صدایی شبیه ناله یک گربه از گلویم بیرون می جهد. ماکس از تو متنفرم. پسرمان اینهمه راه را بخاطر من امده بود و تو دوباره فراریش دادی. چقدر تو بدی. ماکس در میان گریه می بوسدم. خیره نگاه می کنم به انسوی خیابان. هیچکس نیست. لبم می لرزد، چطور ممکن ست؟ کویین … کویین . کجا رفتی؟ بیا مادر من اینجامنتظرتم ….

خودم را از آغوش ماکس بیرون می کشم. روبریش می ایستم و با گریه می پرسم: چرا؟ چرا ماکس؟ چرا می آید و بعد در چند قدمی من محو می شود؟ شاید فکرکنی من دیوانه ام. دفعه دیگر وقتی آمد آنقدر محکم نگهش می دارم تا تو که همیشه بیموقع می رسی ببینی خیال نمی بافم.
باران تند تر می شود، ماکس چتر سیاهش را باز می کند و با مهربانی می گوید” بیا برویم . منهم دلم برای کویین تنگ ست، منم آرزو می کنم مثل توروزی او را در چند قدمی ام بینم و آنقدر محکم او را بچسبم تا تو بیایی و ببینی کویین زنده است و من او را برایت آورده ام تا تو را سورپرایز کنم.
ماکس گریه می کند و صدایش بریده بریده می شود. شانه هایش جمع می شود و دستانش می لرزد. آهسته می گوید : برگرد سارای من ! به دنبال کویین نرو، اگر تو نیز بمیری، من دیگر تنهای تنهایم. من هنوز در فرم نگاه تو کویین را می بینم. وقتی اینگونه بی قرار نیستی، می خندی و پیانو می زنی من حضور کویین را در تو حس می کنم. پسری پر از انرژی و نشاط. کی باورمی کنی کویین در یک حادثه موتورسواری جان باخت. او نیست…. او رفته است…. او مرده است.
ماکس یکدفعه روی زمین می افتد . می نشینم و سرش را روی سینه ام می گیرم. موهایش را نوازش می کنم. باشد ماکس باشد. هر چه تو بگویی. بیا برویم خانه. قول می دهم قرص هایم را بخورم . راست می گویی. ما حالا فقط دو نفریم. با غمی مشترک. ماکس ارام می شود. بلند می شویم . دست یکدیگر را دست می گیریم و باز می گردیم به سوی خانه. سر پیچ که می رسیم ، گردنم را آهسته برمی گردانم و نگاه می کنم به پشت سرم. هیچکس انجا نیست جز چند درخت باران خورده خیس.

نویسنده سانا نیکی یوس شاعر و نویسنده ایرانی ساکن سوئد

Facebook Comments

درباره ی شکوه ارشادی

سردبیر رادیو آزادگان سوئد

درج نظرات

error: محتویات سایت برای جلوگیری از سرقت خبری تحت حفاظت می باشد
?>